تبليغاتX
رد پای لیلی

حالا تیر خورده بود به مشک..
تمام.

+ نوشته شده توسط logophile در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 7:41 |

قال‌ اميرالمؤمنين‌(ع):

كَان‌َ لِي‌ فِيَما مَضَي‌ اَخ‌ٌ فِي‌ اللَّه‌ِ وَ كَان‌َ يُعْظِمُه‌ُ فِي‌ عَيْنِي‌ صِغَرُ الدُّنْيَا فِي‌ عَيْنِه‌ِ وَكَان‌َ خَارِجاً مِن‌ْ سُلْطَان‌ِ بَطْنِه‌ِ فَلاَ يَشْتَهِي‌ مَا لاَ يَجِدُ وَ لاَ يُكْثِرُ اءِذَا وَجَدَ. وَ كَان‌َاَكْثَرَ دَهْرِه‌ِ صَامِتاً فَاءِن‌ْ قَال‌َ بَذَّ الْقَائِلِين‌َ وَ نَقَع‌َ غَلِيل‌َ السَّائِلِين‌َ وَ كَان‌َ ضَعِيفاً مُسْتَضْعَفاً فَاءِن‌ْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَيْث‌ُ غَاب‌ٍ وَ صِل‌ُّ وَادٍ لاَ يُدْلِي‌ بِحُجَّه‌ٍ حَتَّي‌ يَاْتِي‌َقَاضِياً. وَ كَان‌َ لاَ يَلُوم‌ُ اَحَداً عَلَي‌ مَا يَجِدُ الْعُذْرَ فِي‌ مِثْلِه‌ِ حَتَّي‌ يَسْمَع‌َ اعْتِذَارَه‌ُ وَكَان‌َ لاَ يَشْكُو وَجَعاً اءِلاَّ عِنْدَ بُرْئِه‌ِ وَ كَان‌َ يَقُول‌ُ مَا يَفْعَل‌ُ وَ لاَ يَقُول‌ُ مَا لاَ يَفْعَل‌ُ وَ كَان‌َاءِذَا غُلِب‌َ عَلَي‌ الْكلاَم‌ِ لَم‌ْ يُغْلَب‌ْ عَلَي‌ السُّكُوت‌ِ وَ كَان‌َ عَلَي‌ مَا يَسْمَع‌ُ اَحْرَص‌َ مِنْه‌ُعَلَي‌ اَن‌ْ يَتَكَلَّم‌َ وَ كَان‌َ اءِذَا بَدَهَه‌ُ اَمْرَان‌ِ يَنْظُرُ اَيُّهُمَا اَقْرَب‌ُ اءِلَي‌ الْهَوَي‌ فَيُخَالِفُه‌ُ. فَعَلَيْكُم‌ْ بِهَذِه‌ِ الْخَلاَئِق‌ِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِيهَا فَاءِن‌ْ لَم‌ْ تَسْتَطِيعُوهَا فَاعْلَمُوا اَن‌َّاَخْذَ الْقَلِيل‌ِ خَيْرٌ مِن‌ْ تَرْك‌ِ الْكَثِيرِ..

پيش‌ از اين‌ مرا برادري‌ در راه‌ خدا بود كه‌ كوچك‌ و حقير بودن‌ دنيا در چشمش‌، او را در چشم‌ من‌ عظمت‌ و شكوه‌ ويژه‌اي‌ بخشيده‌ بود. او از بندگي‌ و چيرگي‌ شكم‌ خويش‌ آزاد بود، چيزي‌ را كه‌ نمي‌يافت‌ آرزو نمي‌كرد و چون‌ مي‌يافت‌ زياده‌روي‌ نمي‌نمود. بيش‌تر روزگارش‌ در سكوت‌ مي‌گذشت‌، اما گاهي‌ كه‌ لب‌ به‌سخن‌ مي‌گشود بر سخنوران‌ غالب‌ مي‌شد و عطش‌ پرسشگران‌ و سوز تشنگي‌شان‌ را فرو مي‌نشاند. او به‌ ظاهر افتاده‌ مي‌نمود و همه‌ ناتوانش‌ مي‌انگاشتند، ولي‌ اگر زمان‌ كوشش‌ فرا مي‌رسيد و برخوردي‌ جدي‌ در ميان‌ بود، به‌ سان‌ شير بيشه‌ مي‌خروشيد و چونان‌ مار بيابان‌ بر دشمن ‌مي‌پيچيد. حجّت‌ و برهان‌ خويش‌ را جز در نزد قاضي‌ طرح‌ نمي‌كرد. چنين‌ بود كه‌ هيچ‌ كس‌ را بر آن‌ چه‌ در موردش‌ امكان‌ توجيهي‌ باشد تا عذرش‌ را نمي‌شنيد ملامتش‌ نمي‌كرد. از هيچ‌ دردي‌ جز به‌ هنگام ‌بهبودي‌ شكوه‌ نمي‌نمود و نمي‌ناليد. آن‌ چه‌ مي‌گفت‌ عمل‌ مي‌كرد و آن‌چه‌ را نمي‌كرد نمي‌گفت‌، اگر در سخن‌ مغلوب‌ مي‌شد هرگز در سكوت‌ و خاموشي‌ شكست‌ پذير نبود، همواره‌ به شنيدن‌ حريص‌تر از گفتن ‌بود. هرگاه‌ دو كار براي‌ او پيش‌ مي‌آمد مي‌نگريست‌ كه‌ كدام‌ يك‌ از آن ‌دو به‌ هواي‌ نفس و هوس‌هايش‌ نزديك‌تر و سازگارتر است‌ تا خلاف ‌آن‌ را انجام‌ دهد. پس‌ بر شما باد جست‌ و جوي‌ چنين‌ خوي ها، آن‌ها را فراگيريد و در به‌دست‌ آوردنشان‌ با يكديگر رقابت‌ نماييد، و اگر تحصيل‌ اين‌ همه‌ را نمي‌توانيد، دست‌ يافتن‌ به‌ اندك‌ بهتر از رها كردن ‌همه‌ است‌..

پی: إِلَهِي اعْتِذَارِي إِلَيْكَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ فَاقْبَلْ عُذْرِي يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ..

+ نوشته شده توسط logophile در دوشنبه سوم مرداد 1390 و ساعت 16:34 |

از در که می روی بیرون رها می شوم روی زمین. صدای ویز ویز گوشی ام را می شنوم. برش می دارم. هانیه است:

"وقتی قلب لبریز از حب خدا بشود، آدم به بالاترین درجه تقوا می رسد و هم چنین به بالاترین درجه هدایت که متناسب با آن تقواست.."

تفسیر سوره ی مبارکه بقره/ آیة الله العظمی جوادی آملی

که شرمسار وجودم..

که شرمسار دست و دل م..

که شرمسار آفتاب و زمین م..

+ نوشته شده توسط logophile در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 16:47 |

 

آیا شود که قافله سالار تر کنند
لب را سوای باده به لبهای خشک ما..؟

+ نوشته شده توسط logophile در پنجشنبه سی ام تیر 1390 و ساعت 8:49 |
 

حضرت عبد العظيم عليه‏السلام از امام هادى عليه‏السلام چنين روايت مى‏كند: ‏ إنَّمَا اتَّخَذَ اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ إبراهِيمَ خَليلاً لِكَثرَةِ صَلاتِهِ عَلى مُحَمَّدٍ و أهلِ بَيتِهِ عليهم‏السلام؛ 

 خداوند متعالي، ابراهيم عليه‏السلام را به دوستی خود برگزید؛ زيرا او بر محمّد و اهل بيت او بسيار درود مى‏فرستاد.

 

اللهم صلّ علی محمد و اهل بیته..

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

فلان، ز گوشه نشینان خاک درگه ماست..

 

+ نوشته شده توسط logophile در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 19:47 |

انگار صورت عجوزه ای باشد در هرم سنگین گرما.. مدام ذوب شود. هر لحظه کریه تر از لحظه ی پیشین.. هر لحظه زننده تر، مشمئز کننده تر، هر لحظه بد، هر لحظه بدتر.. دائما در شیب تند نقصان، در زوال آن به آن، در کاستی..

اندکی مانده تصویر چشمم را برباید. کور م کند. از این تصویر که کور شوم خواهم دید. به این تصویر که مومن شوم..

یا دهراه اف لک من خلیل.. 

 حتی سگ ها در طلب تو این مایه پارس نکرده اند.. این مایه که آدمی زاد مسحور خال و خط ت شده، عجوزه..!

 

+ نوشته شده توسط logophile در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 10:11 |

۱. نمی دانم وسط آن بحث تاریخی چطور می رسد به این عبارت شریف از رسول خدا. گوش نمی دهم به حرف ش بیشتر زیر شده ام در خطوط چهره اش و عمامه ی سیاه ش و یاد آن شب افتاده ام که ما را نصفه شبی از بیت برد تا خانه و آن بستنی های نونی که فرستاده بود برای اهل حرم و.. .

۲. می گوید: این آقا را تو می بینی؟ برمی گردد نگاهم به سمت ش. چطور؟ بهش بگو حدیث را اشتباه خواند! باغها رو گفت بابها. بعد هم با چاشنی فخر فروشی خوش آیندی می خواند:

"انا مدینه العلم و علی باغها"

 تلاش مذبوحانه ی ابتدایی ام برای کنترل خنده و اعمال یک برخورد تربیتی روش مند کم تر از چند ثانیه طول می کشد.. منفجر می شوم..

بعد هم می گویم: لابد و من اراد المدینه و المیوة فلیأتها الی باغها؟!؟

بچه بهت ش برده. مرا نگاه می کند و چند بار شاکی می پرسد: به چی می خندی..؟

کله اش را فشار می دهم، داری لوگوفیلی می شوی برای خودت وروجک..

+ نوشته شده توسط logophile در جمعه دهم تیر 1390 و ساعت 23:19 |

..اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ صَلَوَاتِكَ وَ صَلَوَاتِ مَلائِكَتِكَ وَ أَنْبِيَائِكَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ وَ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ وَ مَنْ سَبَّحَ لَكَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ نَبِيِّكَ وَ أَمِينِكَ وَ نَجِيبِكَ وَ حَبِيبِكَ وَ صَفِيِّكَ وَ صِفْوَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ وَ خَالِصَتِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَعْطِهِ الْفَضْلَ وَ الْفَضِيلَةَ وَ الْوَسِيلَةَ وَ الدَّرَجَةَ الرَّفِيعَةَ وَ ابْعَثْهُ مَقَاما مَحْمُودا يَغْبِطُهُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ..

+ نوشته شده توسط logophile در پنجشنبه نهم تیر 1390 و ساعت 22:32 |
"لو ارتفع الهوى لانف غیر المخلص من عمله1..  اگر برمیخاست هوا و هوس هر آینه ننگ مى‏داشت غیر مخلص از عمل خود.

مراد از «مخلص» كسی ست كه خالص كرده باشد أعمال خود را از براى حق تعالى و بهیچ وجه آمیخته بغرض دیگر نكرده باشد.."


همین.

----

1. امیرالمومنین..

+ نوشته شده توسط logophile در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت 12:9 |

پيامبر اکرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله :
هر كه مى‏ خواهد به « آدم » و علم او و « نوح » و تقواى او و « ابراهيم » و بردبارى او و « موسى » و هيبت او و « عيسى » و عبادت او بنگرد، به « على بن‏ ابى طالب » بنگرد.

ارشاد القلوب :ص 217

+ نوشته شده توسط logophile در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 و ساعت 0:15 |

چه بی سلیقه بود هر کس عوض اش کرد. بی سلیقه در حد کسی که سر در ابن خلدون خودمان را سفارش داد. شاید هم بدتر..

بیمار+ ستان. از آن کلمه های نچسب است. حالا تو می گویی: ستان پسوند است آن هم برای مکان موقت و این یعنی چه؟ یعنی چند روزی بستری می شود بیمارو بعد ش برمی گردد خانه شان..

می گویم: این طوری محور اینجا می شود بیماری، مرض، درد.. می شود بیمار و پزشک،

خدایش کو؟

مستشفی.. استفعال.. طلب.. طلب شفا.. یا من اسمه دواء و ذکره شفاء..

 

+ نوشته شده توسط logophile در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 و ساعت 14:59 |
علی ِ کوچک حسین (ع)، می فرمود:

عمو محسن!

مقتدای من تویی..

+ نوشته شده توسط logophile در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:15 |
..و دایناسورها با تعجب از هم پرسیدند: "این همه خون ریزی، بر سر نعش ماست؟"

+ نوشته شده توسط logophile در جمعه دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 16:12 |

یوسف ای گمشده در بی سرو سامانی ها

این غزل خوانی ها,معرکه گردانی ها

سر بازار شلوغ است تو تنها ماندی

همه جمعند چه شهری چه بیابانی ها

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست ترنجی و از این می رنجی

که بنام تو گرفتند چه مهمانی ها

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی ست که آورده پشیمانی ها

یوسف گمشده دنباله ی این قصه کجاست؟

بشنو از نی که غریبند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

(مهدی جهاندار)

+ نوشته شده توسط logophile در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 و ساعت 13:11 |


1. والفجر 8 ،  بیمارستان صحرایی فاطمه  الزهرا سلام الله علیها

***

2. زنده‌ها مثل موجهای لب شط هجوم می‌آورند طرفش؛ «دکتر! بریم، شیمیاییه شوخی که نیست همه‌مون رو به کشتن می‌دی...»

می‌رود سمت تلفن... داروخانه... اورژانس... اتاق عمل...

هیچ کس جواب نمی‌دهد، تلفن را پرت می‌کند. شروع می‌کند به دویدن، سرک می‌کشد به بخش‌های مختلف، گاز اثر کرده...

«دکتر! چه کنیم؟»

صدایش را نمی‌شنوند. ماسک را از صورت می‌کند. شروع می‌کند به حرف زدن: «خون این بچه‌ها به گردن شماست. تعلل کنید همه شان قتل عام می‌شوند. باید برسند به شهید بقایی اهواز والا یک نفرشان زنده نمی‌ماند...» دور می‌افتد. دستور می‌دهد. تشر می‌زند.


 

***

3. سربرمی‌گرداند، عده‌ای قصد فرار از مهلکه کرده‌اند، زوزه‌ی هلیکوپترها فضا را تسخیر کرده، تن‌اش را می‌کشد تا دم در: «قبل از مجروح‌ها هیچ کس حق رفتن نداره!» بی فایده است. دستور تیر می‌دهد. «هر کس ازین جا خارج شد با تیر بزنید، با مسئولیت من!» بال‌ها از حرکت می‌ایستند. مجروح‌ها را سوار می‌کنند. پلک می‌زند، تصویرها مدام تار می‌شود... سیاه، سفید... گاز خردل که می‌نشیند روی زخمهای سرلخت، اول خارش بعد سوزش عجیبی به هم می‌زند، چشم‌ها را می‌سوزاند، حل می‌شود در بزاق و انتهای حلق را قبضه می‌کند، بزاق را فرو می‌بلعی و سینه را التهاب کشنده‌ای در بر می‌گیرد،  نفس منقطع و بریده بریده بیرون می‌زند و... نیمه جان می‌شوی...

***

 

4. صورتش از درد چروک شده بود. مثل کاغذی که بارها در مشت فشرده باشی‌اش. با چشمهایی که زیر آماس چهره خط محوی تشکیل داده بودند. پوست نیم سوخته ای که عبور هوا هم ملتهب اش می‌کرد و لبهای خشکی که زمزمه ی گنگی را طرح می‌زد.

 زمان را گم کرده بود. سر چرخاند: «اذان شده؟»

 


پی: مرا نبردید جنوب..

+ نوشته شده توسط logophile در شنبه هفتم اسفند 1389 و ساعت 21:12 |